پدرم درون فرودگاه با‌‌ همان تن صدای همیشگی ش آخرین نصیحت‌هایش را می‌کند. دلش می‌خواهد من سر تا پا گوش باشم. اما مادرم دغدغه این را دارد که دیر به صف پرواز برسم.پدرم می‌گفت: یادت باشد پل‌های پشت سرت را هیچ وقت خراب نکنی و مادرم می‌گفت: به این دختر فرنگی‌ها دل نبندی.! نمی‌خواهم نوه‌هایم فارسی بلد نباشند.

مدام سرم تکان می‌خورد اما کلمه ی برای اطمینان خاطر خانواده به زبان نیاوردم. انگاری چند تُن شده بودم. به زحمت قدم بر می‌داشتم. می‌خواستم بگویم دوستان دارم. اما زبانم سنگ شده بود. مادرم سعی می‌کرد اشک‌هایش را پنهان کند، اما دیگر نمی‌توانست. بغض راه نفسش را گرفته بود. پدرم دیگر به مادرم گیر نمی‌داد. گذاشته بود هر چه دلش می‌خواهد ریز ریز گریه کند.

آخرین نفری بودم که به پرواز رسیدم. با خودم هیچ خیالی را نیاوردم. همه را یکجا جا گذاشتم.
                      

                                            ******************

پاریس بزرگ، آرام است. انگار همه چیز سر جای خودش است. روی پل سن میشل ایستاده‌ام. نگاهم به ید کش‌هایی ست که آب سن را می‌شکافند. حس حالم مثل کودکیست که در این دنیا گم شده است. و مدام سراغ آشنایی می‌گردد.
خانمی چاق سیه چهره‌ای لنگ لنگان به سمتم می‌آید. نمی‌دانم چرا ته دلم با او احساس نزدیکی دارم. با دیدنش حسابی آرام می‌شوم. نزدیک‌تر می‌شود. با لهجه غلیظ فرانسوی می‌گوید: فرزندم خیال نداری سن را نا‌آرام کنی.!
می‌گویم: هنوز به این جرات مندی نرسیدم.
می‌گوید: چرا جرات مندیت را جای دیگری امتحان نمی‌کنی!؟
خنده‌ای تلخ گوشه لبانم است. می‌گویم: خیال نداریذ که نصیحتم کنید!؟
می‌گوید: اصلن ،این عکس دخترم است. عکسی را از کیفش که یک روکش پلاستیکی محافظت می‌کند با مهارت خاصی در می‌آورد. به سمتم بر می‌گرداند. دختری لاغری اندام در عکس مقابل صورتم می‌خند. انگاری هیچ غمی در این دنیا ندارد.
پنج سال پیش از همین جا خودش را به سن انداخت. سه ساعت بعد، پلیس‌ها جنازه‌اش را در سردخانه به من نشان دادند.
ته دلم به حال پیرزن می‌سوزد. حتمن مشاعرش را از دست داده. اینجاست چون نیاز به همدردی دارد.
نمی‌گذارد فکرم درست از آب در بیاید. بلافاصله می‌گوید: فکر نکن اینجام تا دلت برایم بسوزد! نه!
آمدم تا از سن محافظت کنم. من تقریبن هر دوشنبه همین ساعت اینجا هستم. تا کسانی که از ته صورتشان خیالاتی را می‌خوانم. می‌گویم، سن بش‌تر از شما احتیاج به آرامش دارد.
نمی‌دانم، آیا هنوز چیزهای برای دوست داشتن وجود دارد.