می خواهم از خودم انتقام بگیرم

اینجا چند وقتی ست که کلاس TAمیروم. از همان جمعهای که دورهم بصورت دایره مینشینیم و اعتراف میکنیم به بدبختیها یمان. بعد برای هم دست میزنیم که حالا ببخش همه آنچه را گَه زدهای به زندگیت. تو لیاقتت بیشتر از این حرفها ست. بعد دست هم را میگیریم و برای هم دعا میکنیم. گریه میکنیم. تا خوب شویم. عاقل شویم. تا ما هم جزئی از این اجتماع شویم. تا همه بگویند هی فلانی را ببین چقدر عوض شده. تا همه مثل چسب بهت بچسبند. از تو انرژی بگیرند. وقتی راه میروی همه انگشت به دهان بمانند که چه پراُبهت. چه با کمالات.
این روزها همه جور اعتراف را شنیدهام. همه جور بدبختی را دیدهام. من با خودم میگویم من شرایطم بهتر است خیلی بهتر است. تا اینکه مربی نامم را صدا میزند. باید به خیلی چیزها اعتراف کنم. از کارهای نکردهای که به من بستند. از دوست داشتنهای پنهانی که گناه میپنداشتم. باید اعتراف میکردم یکبار خواستم از درخت همسایه پرتقالی بچینم و گناهش تا ابد روی دستانم سنگینی میکند. باید اعتراف کنم برای ۷ نفر سر جلسه امتحان همزمان انشائی نوشتم و همگی ۲۰ شدند و من شدم ۱۵ .باید اعتراف کنم که دریا را دوست ندارم. بخاطر اینکه از آب میترسم. من باید اعتراف کنم از کودکیم فرار کردم و خواستم زودتر بزرگ شوم. باید اعتراف کنم که من از این همه بار گناه بود که به این لنگه دنیا پناه آوردم.
پس چرا میان این جمع نشستهام و دارم حرف میزنم.!؟ هرکدامشان با دهان نیمه باز مرا نگاه میکنند. حتمن دارند با این همه گناه من احساس خوشبختی میکنند.
آمدهام اینجا تا مقبول جامعه شوم. تا کمی سبک شوم.... آه، چه حماقت محضی. وقتی میدانی همه اینها دور مستاصل ست که برای انتقام از خودت بوجود آمده. دلم میخواهد همه اینها از بدبختی من درس بگیرند.
اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...