نمی توانم به این فکر کنم. برای همیشه اینجا خواهم ماند ! اما انگار راهی برای بازگشت نیست.نمی توانم باغی که در ایران در حال ساختنش هستم رهایش کنم، اما انگاری درختان اینجا وفادارترند. به آنا فکر می کنم که بی خبرم از او  چند باری تماس گرفتم و هنوز نتواتستم پیدایش کنم....چرا هر وقت سراغش را می گیرم نیست. شاید فقط برای لحظه های تنهای و دلتنگی خودم می خواهمش....همین فکرهاست که بعد از مدتی به من عذاب وجدان می دهد.حماقت های مردانه! خودخواهی های یک فیل گنده!یاد فیل ها افتادم. چرا!!؟ نمی دانم. حتمن بخاطر اینکه حیوانات نجیبی هستند.وقتی با چکش به سرشان می زنی باز هم فیل بان ها را سواری می دهند .باید یکی از آن ضربه ها به سرم بخورد تا  راهم را پیدا کنم.

صبح ها ساعت 3 صبح از خواب بیدار می شوم... باید کارهای روزانه ام را سر و سامان بدهم. جلسه با مدیران ارشد دارم. این جلسات تمامی ندارد. تمام کارها را لیست کردم. اما طبق معمول فیل گنده ما یادش رفت برای آنا زنگ بزند. شاید فردا ، فردا در لیست کارهای روزنه ام بگذارم. فردا.! الان دیگر دیرم شده...!