داداشی

تصمیمش گرفته بود، قصد رفتن داشت .... پدر پوک کشداری به سیگارش میزنه و پشت بندش سرفه خشک بی روحش تا امتداد بازدمش ادامه داره، مادر سر سجاده تسبیح میزنه و من گوشه اتاق کز کردم تمام قد برندازت میکنم .... ای کاش تو کوچکتر بودی و  پدر جوانتر و مث همیشه ازش حساب میبردی ..... کولیت انداختی رو پشتت به سمت پدر رفتی غرورش اجازه نداد که  گریه کنه اما من میگم بعد رفتنت کلی گریست و مادر مث همیشه صبور و سربزیر نشسته بود .

درست همانند کودکیت،چشمانت برق میزد وشیطنت نگاهت، انسان را به وجد می آورد ،همان موقع که مطمئن بودم کاری برخلاف میل پدر انجام دادی و از ترس ضربه های  کمربند پدر میان دست وپای مادر التماس میکردی  ............

 پوتینت آماده رفتن بود ، داد زدم داداشی بر میگردی زود..... خندیدی گفتی مگه جای بدی دارم میرم که نگرانی...........

 ساله ها گذشت پدر پیر شده و کم حواس ، مادر هم زمین گیر ،اسم کوچه بن بست ما اسم  داداشی من دانشگاه میرم اعتصاب میکنم ،تعهد میگرند اما هیچ وقت نگفتم داداشی من کجاست.

                           

 

                                     

غم زمانه

                          آیت الله منتظری درگذشت

 

دنیای موازی من

پتو را تا انتها روی سرم میکشم ، دوست ندارم صدایی بشنوم.......

"فضای کلاس  "  راه رفتن یک تصوره ، خندیدن زاده ذهن آدمیزاده ،گوش دادن به آواها یک خیالیست که فقط تو آن را میشنویی کلاس در سکوت فرو رفته بود ..... استاد ادامه میدهد .. اگر بخواهید من می توانم اینجا نباشم می توانید هر موجودی که دوست داشتید جای من باشه..........."

داخل حیاط پر از بچه های قد و نیم قده که به دنبال لنگه کفشی می دوند..... زنها کناره حوض رخت میشورند و درگوشی صحبت می کنند.... بوی تریاک همراه با ذغال نیم سوز رحیم بنگی تنها عطری است که در کاروان سرا هر روز صبح به دماغم میخوره....

"فضای کلاس"..... دنیای شما همراه باخود هزاران دنیای موازی دیگه ای داره میتونید دست دراز کنید هر کدوم دوست دارید انتخاب کنید...دنیای خودتون باید درست و حسابی انتخاب کنید.......

نفس عمیقی میکشم من  باید دنیای موازی خودمو انتخاب کنم..باید دنیای شیرینی باشه ، اصلن هر چیزی که دوست دارم باشه، باقیش خذف میکنم......صدای بچه ها من بخودشون می آرند آره اول از این فسقلیها شروع میکنم ، از درس و مشق که خبری نیست فردا میشن انگل اجتماع سر بار جامعه اصلن اومدنشون با اما اگر بود......نفس عمیقی میکشم تا خذفشان کنم.....تصویر یاسی کوچولو به ذهنم چسبیده کودکی که از بدو تولد مریض بوده ،چند روز پیش از نگاهش به عروسک پارچه ای پاره پورش  کلی خجالت کشیدم نه اون باشه ...اصلن بچه ها باشند اونها که ناخواسته تو دنیای من اومدن....

آره این زنها باید حذف بشن ، از رخت شستن و متلک بار هم کردن راحت میشن از کتک خوردنها از اینکه هر یکسال در میون یه شکم بزان آره اونها نباشند هم برای خودشون بهتره هم دنیای من قشنگ میشه.... انسی چی اون که دخترپاک و معصومیه دختر رحیم بنگی همون که رخت چرکهای منو میشوره نه نه دلم پیشش گیر نیست اما ....اون چه گناهی کرده تو دنیای من اومده..... بگذار زنها باشند.

پس مردها با صورتهای آفتاب خورده  با عرق  تند تنشون بهتره تو دنیای من نباشند آره اینها مظهر ظلم هستند ، همه از کریم سیاه گرفته تا فری یک چشم اون اصلان گدا هم نباشه خیلی بهتره آره چرا باید تو دنیای باشند که تو تاریکی از خونه بزنند بیرون  با تاریکی یک مرده متحرک بیاد خونه نه اینجا جای ایناها نیست.......

 زیر پتو نفسم به شماره افتاده بود ،هوای تازه ای نبود میخواستم توی همین اکسیژن کم فکر کنم دنیامو بسازم ، رگهای سرم متورم شده بود،حس خوبی نداشتم سرم به یکباره تیر کشید ..... ..." میگرنه نه بابا سردرد ساده است چیزی نیست " صدای کریم سیاه بود که داشت با اصلان در مورد غش کردن من کف حیاط بحث میکردند  انگار همین الان دارند صحبت میکنند که توی سرم با سر درد میپیچه ......اگه اون شب کریم و مردها ی کاروانسرا نبودن...........

پتو رو از سرم وا میکنم ، چشام به سقف کوتاه خاکستری اتاقم دوخته یه ترک اینجا یه ترک تا انتهای خورتومی چقدر من این منظره دوست دارم من چقدر این رنگ خاکستری اتاق دوست دارم چقدر اینجا قشنگه آره دنیای من چقدر قشنگه......

                whoamI                        
 

!!!!!؟؟؟؟؟

 با عرض پوزش بنا بر مصلحت عکس حذف شد،فکر  کنم به اندازه کافی توضیح شفاف و روشن بود.

 

مقدس شدن به چه قیمتی!!!؟؟؟ 

 

 

ب ن :مربوط به پاره کردن عکس آیت الله خمینی و نمایش بحث بر انگیز آن از سیما .

راه حل تنها ازدواج موقت است

            :رئیس آموزش و پروش تهران  به دختران دانش آموز توصیه کرد عروس بشوند

 

این خبر ابتدا در گوشه روزنامه همشهری به چشمم خورد ،اول فکر کردم چشام اشتباهی میبینه بعد که عینکم جابجا کردم چشام گرد شد و شاخم فر خورد .جناب رئیس  هر چند انگار فراموش کرده بود برای ازدواج علاوه بر اینکه به بلوغ جسمی و جنسی نیاز است به "بلوغ فکری" هم نیاز هست و از طرف دیگر، این دختر خانم های دانش آموز با چه کسانی ازدواج کنند؟!

البته آقای رئیس برای اینکه شیرینی عروسی دخترهای دانش آموز دو چندان شود به آنان این نوید را هم داد که بعد از ازدواج از مدرسه اخراجشان کنند ... البته اگر آنها دوست داشته باشند می توانند برای ادامه تحصیل به مدارس بزرگسالان بروند!

هنوز از شوک این صحبت در نیامده بودیم که آقای مطهری گفتند: "ازدواج موقت را برای دبیرستانی ها توصیه می کنیم!"، به هر حال آقای مطهری خیلی لطف می کنند، هر چند این سئوال برای برخی وجود دارد آیا ایشان این توصیه را به اقوام و خویشان خویش هم که بچه هایی دبیرستانی دارند، می کنند یا خیر؟!

به واقع در حال حاضر از لحاظ فرهنگی کجا هستیم؟! دور و بر ما چه اتفاقی در حال وقوع است که مسئولین کشور چنین اظهاراتی می کنند؟! آیا دچار اضمحلال فرهنگی شده ایم؟! آیا شبیخون فرهنگی غربی ها موثر بوده است؟! آیا بی عرضگی های مدیریتی در این مقوله هم دارد عوراض اش را نشان می دهد ؟کسانی که وظیفه ی فرهنگ سازی در این چند ساله را داشتند چه کردند؟!

صدا و سیمای ما چکار می کند؟! از یک طرف پیام بازرگانی در مورد ازدواج آسان پخش می کند و از طرف دیگر اشراف گری را ترویج می دهد ... نمونه اش دو سریال اخیر صدا و سیما در مورد ازدواج، "دلنوازان" و "شمس العماره" هر دو متعلق به مرفه ترین طبقه ی جامعه بودند.

روی سخنم با مسولان است نیاز امروز جوانان ما در درجه ی اول اشتغال و مسکن است، مطمئن باشید جوانان ایرانی پاک ترین و وفادارترین جوانان هستند.


..................

نمیدونستم باید برای این پست چه عنوانی انتخاب کنم  دوست دارم خود شما یک عنوانی براش بگذاریید.

مکان رستوران هشت بهشت با چهارتا از دوستان  اول هر ماه برای دیدن و تجدید خاطره از پنچ سال پیش قرار گذاشتیم که دور هم جمع بشیم اونم یکم هر ماه.

البته ابتدا تعداد ما پانزده نفر بود اما با ازدواج دوستان، یک به یک ریزشی شدن فعلن یک کورسو امیدی مونده تا این این جمع از هم پاشیده نشه فکر کنم راه زیادئ باید طی بشه.

طبق معمول صدای خندهای محمد آدم به وجد می آره ، رستوران شلوغه و هرکس روی تخت خودش دوره ای داره ،بچه ها سفارش شام دادند، محمد همچنان در جوک تعریف کردن استادخودش زودتر از همه شروع به خندیدن میکنه....گوشم فقط میشنوه اما حواسم از دور به صندوق دار که ربع ساعتی داره با یک پیرمرد کلکل می کنه .

شاخکم به حرکت افتاده بود به بهانه ای از سر تخت بلند شدم ، به سمت صندوق رفتم ، پیرمرد کارتی پرس شده تمیزی در دستش بود  که در چروکیدگی سر انگشتاش بهتر خودنمایی میکرد.

صندوق دار: پدر من ، وقت من نگیر چرا داری به من میگی این حرفارو به اصلش بگو ،برو خره یکی دیگرو بچسب من که مسول نیستم......

پیرمرد نگاهی که به زنش میکنه که به زور ایستاده بود ،پیرزن از نگاه مردش خودش گم و گور میکنه که نگاها بهم نخورند ........

بیتاب میشم رو به پیرمرد میکنم میگم حاج آقا مشکلی پیش آمده ؟ تمام قد به سمت من می چرخه نگاه کم فروغش به من میدوزه انگاری راه نجاتی پیدا کرده تند کارت شیکی جلوی چشمام میگیره " آقا این کارت نگاه کن بما گفتن با این کارت میتونی از تخفیف وسایر مزایا بهرهمند بشی الان این آقا پسر میگه اینجا از این خبرها نیست"

کارت وارسی میکنم "کارت منزلت " برای  تکریم از باز نشسته ها سرم انداختم پایین نمی خواستم توی نگاه پیرمرد چیزی ببینم .

رو کردم به صندوق دار گفتم شما که چند جای شیشه  رستوران چسبوندین کارت منزلت پذیرفته می شود حالا چند درصدی داره به این بنده خدا تخفیف  میدی اینقدر داری حرص می زنی آخه خدا رو خوش می آد.....

صندوق دار معلوم بود که حسابی کلافه شده ، یکجورایی داره خودش کنترل می کنه با صدای بلندتر میگه:" آخه من چیکارم به من گفتن کارت منزلت تعطیل اونجا زدیم اما برای اینکه صدای بعضی ها در نیاد زدیم اما به همه ام میگبم ما منزلت سرمون نمیشه....

پیرزن به لبه در رسید همسرش را صدا میزنه ،" جاج آقا چرا داری خودت کوچیک میکنی بریم قدم بزنیم"

پیرمرد یک نفس عمیق میکشه کارت از دستم میگیره به سمت در حرکت میکنه پیرزن با لبخند به چهره، ازش استقبال میکنه پیرمرد مکثی میکنه کارت توی دستش مچاله میکنه ودر سطل آشغال  میچپونه ........ در لولایی چند بار رفت آمد میکنه...... صدای خندهای محمد هرلحظه توی سرم  بلندتر میشه.....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پ ن:این داستان واقعی چه اسمی میتونه داشته باشه؟

پ ن : این جریان چند ماه پیش اتفاق افتاد اما وقتی پستی مشابه در "براده های قلم " خوندم بیشتر مجاب شدم که با شما در میان بگذارم.

این حکایت همچنان باقیست

                                               

سکوت در پاسداشت ميراث معنوي ايرانيان؛!؟
""عاشیقلار ایرانی هم به نام دیگران ثبت شد""
چند روزی بیشتر نیست که شاهد ثبت پرسش برانگیز موسیقی زیبای «عاشیقلار» آذربایجان ـ یادگاری از دوره شاه اسماعیل صفوی ـ به عنوان یکی از ارزشمندترین میراث معنوی ایران زمین، به نام کشوری هستیم که در تاریخ نه سرزمین آذربایجان، بلکه همواره با نام «اران» و «شروان» نامیده شده است. همان گونه که تلاش‌های پیگیر ترکیه را در ترک معرفی کردن مولانای پارسی گوی و تلاش‌های کشورهای عرب در تملک دانشمندان ایرانی از جمله بوعلی سینا، رازی، بیرونی و ... و غارت پنهان و آشکار و حراج میراث فرهنگی ارزشمند ایران زمین به وسیله بسیاری از کشورهای دنیا به ویژه روسیه و انگلیس را شاهد بوده‌ایم، اکنون قرعه دست‌اندازی بر میراث ایرانیان، به نام مناطق نیمه شمالی ایران زمین خورده است