نمیدونستم باید برای این پست چه عنوانی انتخاب کنم دوست دارم خود شما یک عنوانی براش بگذاریید.
مکان رستوران هشت بهشت با چهارتا از دوستان اول هر ماه برای دیدن و تجدید خاطره از پنچ سال پیش قرار گذاشتیم که دور هم جمع بشیم اونم یکم هر ماه.
البته ابتدا تعداد ما پانزده نفر بود اما با ازدواج دوستان، یک به یک ریزشی شدن فعلن یک کورسو امیدی مونده تا این این جمع از هم پاشیده نشه فکر کنم راه زیادئ باید طی بشه.
طبق معمول صدای خندهای محمد آدم به وجد می آره ، رستوران شلوغه و هرکس روی تخت خودش دوره ای داره ،بچه ها سفارش شام دادند، محمد همچنان در جوک تعریف کردن استادخودش زودتر از همه شروع به خندیدن میکنه....گوشم فقط میشنوه اما حواسم از دور به صندوق دار که ربع ساعتی داره با یک پیرمرد کلکل می کنه .
شاخکم به حرکت افتاده بود به بهانه ای از سر تخت بلند شدم ، به سمت صندوق رفتم ، پیرمرد کارتی پرس شده تمیزی در دستش بود که در چروکیدگی سر انگشتاش بهتر خودنمایی میکرد.
صندوق دار: پدر من ، وقت من نگیر چرا داری به من میگی این حرفارو به اصلش بگو ،برو خره یکی دیگرو بچسب من که مسول نیستم......
پیرمرد نگاهی که به زنش میکنه که به زور ایستاده بود ،پیرزن از نگاه مردش خودش گم و گور میکنه که نگاها بهم نخورند ........
بیتاب میشم رو به پیرمرد میکنم میگم حاج آقا مشکلی پیش آمده ؟ تمام قد به سمت من می چرخه نگاه کم فروغش به من میدوزه انگاری راه نجاتی پیدا کرده تند کارت شیکی جلوی چشمام میگیره " آقا این کارت نگاه کن بما گفتن با این کارت میتونی از تخفیف وسایر مزایا بهرهمند بشی الان این آقا پسر میگه اینجا از این خبرها نیست"
کارت وارسی میکنم "کارت منزلت " برای تکریم از باز نشسته ها سرم انداختم پایین نمی خواستم توی نگاه پیرمرد چیزی ببینم .
رو کردم به صندوق دار گفتم شما که چند جای شیشه رستوران چسبوندین کارت منزلت پذیرفته می شود حالا چند درصدی داره به این بنده خدا تخفیف میدی اینقدر داری حرص می زنی آخه خدا رو خوش می آد.....
صندوق دار معلوم بود که حسابی کلافه شده ، یکجورایی داره خودش کنترل می کنه با صدای بلندتر میگه:" آخه من چیکارم به من گفتن کارت منزلت تعطیل اونجا زدیم اما برای اینکه صدای بعضی ها در نیاد زدیم اما به همه ام میگبم ما منزلت سرمون نمیشه....
پیرزن به لبه در رسید همسرش را صدا میزنه ،" جاج آقا چرا داری خودت کوچیک میکنی بریم قدم بزنیم"
پیرمرد یک نفس عمیق میکشه کارت از دستم میگیره به سمت در حرکت میکنه پیرزن با لبخند به چهره، ازش استقبال میکنه پیرمرد مکثی میکنه کارت توی دستش مچاله میکنه ودر سطل آشغال میچپونه ........ در لولایی چند بار رفت آمد میکنه...... صدای خندهای محمد هرلحظه توی سرم بلندتر میشه.....
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
پ ن:این داستان واقعی چه اسمی میتونه داشته باشه؟
پ ن : این جریان چند ماه پیش اتفاق افتاد اما وقتی پستی مشابه در "براده های قلم " خوندم بیشتر مجاب شدم که با شما در میان بگذارم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ ساعت توسط مـــهــاجـــر
|