او دیگر خوابی نخواهد دید
چه باید می گفتم جز حقیقت... خودم را زدم به کری و حرف را عوض کردم می دانستم با نگاهت می خواهی بفهمانی پس این هم بازی روزگار است اما من باید می رفتم ....
در فرودگاه منتظرت بودم تا ببینمت . می دانستم که برای دیدنم نمی آِیی چون دیگر دلیلی نداشت اما ته دلم می خواست که برای آخرین بار نگاهت را تجربه کنم.
چقدر این روزگار باعث می شود ما خودخواه بی رحم به نظر برسیم در حالی که من اسیر این تقدیرم.
پرواز خوب بود، کارخانه ای که در آن کار می کنم چرخش می چرخد ، روزگارم خوب است،چال خنده ام هنوز روی صورتم نمایان است و نگاهت و نگاهت را با خود اورده ام .
********************************
خواب دیدم توی خونه تنهام، اما می دونستم تو هم یک لحظه قبل انجا بودی، صدای پات می شنیدم که از پله ها پایین می رفتی، خواستم از پنجره ببینمت. همینطور بطرف پنجره می رفتم، فهمیدم اصلن اونجا اتاق من نیست ولی انگار همیشه توی همون اتاق زندگی کرده بودم.
از پشت شیشه زنی را دید که از ته کوچه جلو می آمد، همان زنی که عکس بچگیم را به او دادم یکم اونطرف تر خودم را دیدم، مطمئن بودم که خودمم. بعد........یک دفعه از ترس بخودم لرزیدم فهمیدم اونیکه داره خواب می بینه من نیستم .... دوست داشتی با هم حرف بزنیم.
گفتم شاید دیگه خواب ما را نبینی. نمی دونستم باید چکار کنم، با هم راه رفتیم دور شدیم بدون اینکه جرات کنیم، پشت سرمون نگاه کنیم. این قدر می رفتیم که دیگه دیده نشیم و با هر قدم بیشتر فرو می رفتیم توی این فکر عذاب آور که او دیگر خوابی نخواهد دید.....

اینجا مینویسم تا مغزم خالی شود، شما چیزهای که میخوانید از مخیله یک انسان به ظاهر امروزی ست... اما در درونش آتشفشانی ست از چرایی، که در جوش و خروش است.! این نوشتهها عصاره آن همه است...