او دیگر خوابی نخواهد دید

همه نگاهایت را به یاد دارم در بوردو دم دانشگاه از من پرسیدی ، باز خواهی گشت به ایران ؟!
چه باید می گفتم جز حقیقت... خودم را زدم به کری و حرف را عوض کردم می دانستم با نگاهت می خواهی بفهمانی پس این هم بازی روزگار است اما من باید می رفتم ....
در فرودگاه منتظرت بودم تا ببینمت . می دانستم که برای دیدنم نمی آِیی چون دیگر دلیلی نداشت اما ته دلم می خواست که برای آخرین بار نگاهت را تجربه کنم.
چقدر این روزگار باعث می شود ما خودخواه بی رحم به نظر برسیم در حالی که من اسیر این تقدیرم.

پرواز خوب بود، کارخانه ای که در آن کار می کنم چرخش می چرخد ، روزگارم خوب است،چال خنده ام هنوز روی صورتم نمایان است و نگاهت و نگاهت را با خود اورده ام .

                               ********************************

خواب دیدم توی خونه تنهام، اما می دونستم تو هم یک لحظه قبل انجا بودی، صدای پات می شنیدم که از     پله ها پایین می رفتی، خواستم از پنجره ببینمت. همینطور بطرف پنجره می رفتم، فهمیدم اصلن اونجا اتاق من نیست ولی انگار همیشه توی همون اتاق زندگی کرده بودم.

از پشت شیشه زنی را دید که از ته کوچه جلو می آمد، همان زنی که عکس بچگیم را به او دادم یکم    اونطرف تر خودم را دیدم، مطمئن بودم که خودمم. بعد........یک دفعه از ترس بخودم لرزیدم فهمیدم اونیکه داره خواب می بینه من نیستم .... دوست داشتی با هم حرف بزنیم.

گفتم شاید دیگه خواب ما را نبینی. نمی دونستم باید چکار کنم، با هم راه رفتیم دور شدیم بدون اینکه جرات کنیم، پشت سرمون نگاه کنیم. این قدر می رفتیم که دیگه دیده نشیم و با هر قدم بیشتر فرو می رفتیم توی این فکر عذاب آور که او دیگر خوابی نخواهد دید.....

باید بنویسم تا آرام شوم

کمتر از دو هفته است اینجا هستم. یه دهکده آرام و زیبا در فاصله کمی از بروکسل. راستش میخواستم سفرنامه بنویسم. از شهرهایی که رفتم، از پاریس شلوغ و آفتابی که دیدم. از بلژیک که همه چیزش با همه چیز اروپا فرق دارد.

اما راستش دست و دلم به نوشتن سفرنامه نمی رود. سفرنامه دل خوش میخواهد و خیال راحت و تن آسوده که فعلن هیچ کدامش را ندارم.

تنم آسوده نیست چون روزی 12ساعت کار می کنم .

خیالم راحت نیست چون منتظر جواب دانشگاه بوردو  هستم.  آنقدر عجیب است که هیچ توجیه منطقی برایشان ندارم و دلم خوش نیست چون به این کشورها و آسایش فکری مردمش را که نگاه می کنم و تفاوت ما با آنها...

 همین که میایی دلت را خوش کنی به خبرهای کوچک و خوشحال کننده دور وبرت باید یک چیز خاصی اتفاق بی افتد.

دوست همراهم میگه فلانی اگر این قطعه امروز موفق نشیم خرید کنیم معلوم نیست با این تحریم چه بلایی سر کارخونه بیاد. همیشه خدا میشه اضطراب از ته صداش فهمید.... اون نگران کارخونه توی ایران که من و اون فرستادن اینجا یک چیزایی یاد بگیریم یک چیزایی خرید کنیم اونهم در لباس توریست.

دو هفته پیش در راه اینجا، سوار هواپیما که بودم یک لحظه ته دلم گرفت. به همه سختی هایی که بابت این سفر کشیده بودم فکر میکردم. به اینکه بزودی باید بروم و دیگر باز نگردم... از اینکه جایی که دوست دارم باید ترک کنم..... دوستی می گفت حماقت نکن پسر ، چرا اینقدر ناشکری برگردی که چی بشه، چرا نمی خوای جایی باشی که کارش کاره ، تعطیلیش ؛ تعطیلیه ....  اما هیچ کدوم از اینها مرا آرام نمی کند تنها باید بنویسم تا کمی آروم بشم. آره تنها راهش همینه که بنویسم.

 ** بی ربط نوشت: نمی فهمم چرا باید فوتبال ما رنگ سیاسی بخودش بگیره؛!؟ چرا باید خواستار نابودی یک کشور یا قوم یا یک اقلیت انسانی باشیم!!!! . بهروری  این همه انرژی که بابت این موضوع هزینه می کنیم برای  کشور ما مثبت بوده؟ یعنی این همه شما از هر رسانه ای که در اختیار دارید تبلیغ می کنید بس نیست!!!

.

گاهی وقتها که دلم می گیرد.



گاهی وقتها که دلم می گیرد، یاد حرفهای مادرم می افتم؛ که عیار مرد در روزهای سخت شناخته می شود.این که  باید همیشه مهاجرت کنی تا آب دیده شوی. شاید این روش تربیت کودکان کٌرد باشد که از کودکی دیکشان *تمام زخمه های مهاجرت را در لالایی حنجره می ریزند تا شاید کودک بی تاب و خسته از این همه خانه بدوشی دمی آرام گیرد.

چرا این لحظه اینجا توی کافه در بروکسل هجم این همه دلتنگی در دلم ریخت!!؟

شاید سالها ی تمام درس خواندنم در این بود که برای وطنی بمانم،که دوستش دارم گرچه این خاک بر ما حرام است و خانه بدوشی جزء لاینفک ما مانده.

قبل از آمدن دوستی به  طعنه می گفت: سیگار، سیگار اصل را باید همان جا دود کنی و عاشق شوی و من با حیرت به اصالت و می نگریستم.

چند میز در کنار پیاده رو بر پاست، نمی دانم چرا ترجیح می دهم داخل کافه بنشینم. دختری با موهای بلند طلائ از کنار شیشه میگذرد انگشت در پنجه  یک پسر سیه چورده با اصالت آفریقایی ؛خوشحال و فارغ از درد زایمانی که در درون من است.

چرا باید دیگران به درد من رنجور شوند؟!! صدای کافه چی مرا بخود می آورد؛ دخترک آسیایی تبار به فرانسوی می گوید (( قهوه تلخ قربان)) سرم را بالا می آورم. چشمانش می خند تشکر خشک و خالی می کنم و می گوید (( شما آرتیس هستید)) می گویم آرتیس ... با بغض و خنده می گویم نه ! و باز هم چشمانش می خند و دور می شود.  راستی من کیستم ؟!!

به کجا می‌بردم این طرح بلند آرزوها، تا به آن لحظه که می‌رسد از راه… دیگر هیچ چیز برایم معنی پیدا نمی کند.

* دِیک به زبان کردی یعنی مادر.

بروکسل _ 5 اکتبر _ کافه Confortable

  

هنر نزد ایرانیان است بس!!!

امروز رفتم مرکز شهر پاریس برای دیدن برج ایفل. در اینجا نزدیک اکثر مکانهای توریستی و دیدنی یک ایستگاه مترو هست. با مترو از محل اقامتم به آنجا رفتم. صف طولانی از علاقه مندان برای دیدن برج قول پیکر جمع شده بودند، تا از آسانسور بالا بروند و پاریس را زیر پاهایشان حس کنند.

صف طولانی و فرصت اندک من ترسیدم از دیگر مکانهای شهر باز بمانم ، پس ترجیح دادم که با اتوبوسهای روباز توریستی که درون شهر پاریس را میگردانند سوار شوم. قیمت یک بلیط 11یورو هست و توی اتوبوس روباز در هر صندلی هدفونهایی هست که مکانهای مختلف را هر وقت از کنارشان رد شوی به زبانهای فرانسوی آلمانی ایتالیایی و انگلیسی معرفی میکنند.

                                                  یک سفر سیاه و سفید به عروس شهرهای جهان!

موزه لوور و خیابان شانزه لیزه Champs Elysees هم رفتیم. بعضی خیابانهای اینجا هم با نام شهدای جنگی و همچنین افراد مقدس مذهبی نامگذاری شده بودند. از کنار مکانهای تاریخی و معروف که رد میشدیم وقتی تاریخ ساخت آنها را میگفت برایم جالب بود. قرن 14تا 19 یعنی حدود 600 تا 200 سال پیش.

بناهایی زیبا؛ استوار و با معماری فوق العاده. این نشان میداد که برخلاف آنچه تصور میشود در کشورهای پیشرفته تنها به کمک تجهیزات مدرن شهرهایی زیبا و دوست داشتنی درست کرده اند درست نیست.

یادم به جمله توکای مقدس افتاد ، که چه کسی این جمله مسخره به ما یاد داده که ((هنر نزد ایرانیان است بس!!))  

بزودی باید به سمت بروکسل حرکت کنم باید آمده سفر شوم.

نمي دونم فهميده بود يا نه!

امروز صبح پسري با قد كوتاه اومد فروشگاه از همون لحظه اول حس خوبي نسبت بهش نداشتم. شايد بخاطر قد كوتاهش بود و يا شايد نحوه تلفظ كلماتش بود كه ته حرفش سوت مي زد.

صورت پهني داشت كه توي نگاه اول مي شد فهميد بقول امروزي ها بي سياست.

همون اول خواست يكي ديگه از  فروشگاه ها را ببينه كه بيشتر جنبه نمايشگاهي داره .اسرار كه به همراه يكي از همكارام بره اونجا . نمي دونم فهميد كه من يكجورايي فهميدم كه قصدش چيه يا نه!

طوري به همكارم اشاره زدم كه سريع كالاهاي فروشگاه معرفي كنه زودي بياد نمي دونم منظورم فهميد يا نه!

سريع برگشتن، داشتم با يك مشتري صحبت مي كردم كه پسره از من شماره تماس خواست. يك كارتي انتخاب كردم كه فقط شماره موبايلم را داشت دادم دستش و بسرعت خداحافظي كردم.

نگاهي كرد به شماره نمي دونم فهميد كه من فهميد يا نه!!

ازم شماره مغازه خواست. گفتم خط مغازه قطع. نمي دونم كه فهميدم كه من فهميدم يا نه!

مي گذاره و ميره رد كارش و من زير لب غرلندي مي كنم.

عصر همكارم هراسون زنگ مي زنه آقاي... همون اقاي كه صبح اومده بود دوباره اومده و اصرار داره با شما صحبت كنه... مي گه چرا اقاي... شمارش همراهش بعد از ظهر خاموش بود منم مجبور شدم با خونه شما تماس بگيرم.

سعي كردم خونسردش كنم. گفتم شمارش بگير خودم تماس مي گيرم. موقع رفتن پسره به همكارم مي گه با تلفن فروشگاه تماس مي گيره. انگاري خواست بفهمونه كه فهميده بهش دروغكي گفتم تلفن قطع...اما انگار نفهميده كه من فهميدم.

رسيدم فروشگاه، با موبايلم به شمارش تماس مي گيرم با دستپاچگي ميگه پشت رلم، با جديت ميگم تماس بگير ... سه دقيقه بعد . الو سلام آقاي ... من هم فاميلش صدا مي كنم . بدون مقدمه ميگه من براي خريد نيامده بودم خواستم بگم از اون خانمي كه تو فروشگاه شما كار مي كنه خوشم اومده. حقيقتش بدلم نشست. نمي دونم مي دونست كه فهميده بودم يا نه!  خواستم بپرسم مجرده يا متاهل؟ خصوصيات اخلاقيش ....

خنده ام گرفته بود. اما هرگز نشون ندادم دروغكي با جديت گفتم اين خانم همسر يكي از دوستان من است، دنبال بي ناموسي هستي....

كي !!؟؟ من!!! نه....!! حرف نزن الان شمارت مي دهم يه پليس از اين حرفم بيشتر خنده ام گرفته بود.

نمي دونم كه فهميده بود يا نه . صداش شروع كرد به لرزيدن...

شايد اگر ده سال پيش بود اينطوري بر خورد نمي كردم. اما امروز از همون اول از همه چيز برام خنده دار بود نمي دونم فهميده بود يا نه.