در دلهایم با تو معلمم

رنج نيرويي است که آدمي را از پوسيدن در مرداب آرامش و رفاه و بي خبري مانع مي شود و روح رابر مي انگيزد تا همچون لايه رسوبي سيل بر روي خاک سفت و خشک و سفال مانند نشود.
همچون يک تک درخت بي برگ و بار و سوخته تنها زندگي مي کند و تنها مي ميرد و تنها صاعقه بر جان ميزند و در برق آن خود را نمايان مي کند.
گويي اين خرداد هميشه به حوادثي آبستن است. حتي روزهاي پايانيش همچنان شرورتر و سرکش تر بنظر مي رسد.

و من اينک پژمرده و چين خورده عمر, دارم از آخرين کوچه هاي پر خطر و بي خاطره زمان مي گذرم و هرگاه که فرصتي دست مي دهد و پرده اي کنار مي رود, در کوچه باغهاي خرداد و از پس آن چشم هاي نگران گمشده و سرگردان به چشم و نگاه او مي رسم و گويي کسي يا چيزي در درونم بيدار مي شود و به حرکت درمي آيد و با صدا يا با سکوت مي پرسم که:

                                                    

http://javdaneh.persiangig.com/image/dr.ali%20shariiati.JPG
اي علي, اي همدرد !.... اي مثل من تنها ! .... بگو که چه کنيم ؟!.
مي دانم که بغض را ميشناسي و درد را مي فهمي و تنهايي را با ذره ذره وجودت لمس کرده اي با من بيا, بيا که وقتي در امتداد بوي شقايق هاي سوخته  خرداد,عبور می کنيم, آنجا آن گوشه, پنجره اي و روزنه اي است پر از اميد , گوشهء نگاه مادري و همسري يا کودک منتظري ترسيم شده است.

مي داني اگر اين نسل هيچ نداشته باشد که به آن بنازد, به جان سختي خود و روح عصيانگري خود مي بالد.نسلی جوان عصیانگری که محکوم است تنها یک صدا را بشنود و یک بعدی فکر کند و بر اساس آن جهانبینی خود را تبین کند .

این بود مدل زندگی که تو به ما آموختی؟! این بود تمام اندیشه (هبوط) که ایدولوژی آن در سلولهای هر ایرانی آزاد اندیشی نفوذ کرده بود؟!

معلمم نمی دانم اگر بودی در جمع ما وقتی که میددی ما را خس و خاشاک می خوانند چه حالی داشتی . می دانی گاه فکر میکنم شاید در عین کم اقبالیت این خوش شانسیت بود که امروز تو و یارانت نیستین که ببینین دخت ایران زمینت را روی آسفالت داغ می کٍشند و می کٌشند بعد سینه سپر می کنند و بر این عمل زشت خود چون گرگ صفتان جشن می گیرند و افتخار می کنند.

http://goonagoon.nasseh.ir/images/0029_dr_shariaty/16.jpg

توضیح: این پست به بهانه 29 خرداد سالروز شهادت معلم شهید دکتر علی شریعتی نوشته شد.

لطفن برای این مرد بزرگ دعا بفرمایید.

توضیح عکس:از چپ ابراهيم يزدي، احسان شريعتي و صادق قطب زاده در مراسم خاكسپاري دكتر شريعتي

مطلبی در همین خصوص از واحـــــه عزیز لطفن بخوانید.

سایه خاطراتم

خاطراتم را وجب می گیرم تا تو دو وجب مانده و من و تنهایی ...

خاطراتم را میان چمدان کهنه ی خاکستری میچلانم کلماتم له می شوند و همه جا بوی تو را میگیرد . دوچرخه ام را از روی جک آزاد می کنم ... و تو را سوار می کنم .و من خاطراتم را با تو رکاب میزنم. باد بوی موهایت را می دزدد و به دست قاصدکی می سپارد.

آمدنم را کسی جار خواهد زد!!؟

 

یاد یاران

آسمان دل‌ من تاریک و ابرها سیاه و ماه‌ دور است. و دل من چروک است و نوای ‌دل من غصه است. و غصه قشنگ است وقتی برای دوست باشد. و دوست بیدار نیست و دوست خواب است. و خواب همیشه است. و دوست غصه را نمی‌بیند و قشنگی را حس نمی‌کند. و مرا نمی‌بیند. و مرا نمی‌خواند. و مرا نمی‌شنود و من نیز او را گرچه غصه‌دارم ... و خاطرها گرد و غبار گرفته‌‌‌اند. و من آن‌ها را در تشت می‌ریزم و می‌شویم و بر بند آویزان می‌کنم. و خشک که می‌شوند می‌بینم آن‌ها هم چروک‌اند مثل دل من... و دیروز در باغ بودم و گیلاسها را دیدم. و ریحان‌ها را دیدم. و در کنار درخت انار وجب‌وحب خاک بر سر ریختم و گشتم و گشتم و نشانی نیافتم. نه جوانه‌یی و نه نهالی و نه حتی هرزه‌گیاهی. و هرچه بود برگ بود و برگ بود و خرداد بود و بهار بود و نشانی نبود... و باغبان در بستر است. و باغبان مریض است. و باغبان در باع نیست.... و زمستان نزدیک است و زمستان امسال زمستان پارسال نیست. و آتش در باغ و کرسی در اتاق و انار روی کرسی نیست. و نمی‌دانم چرا «بهروز» گم شده است. و بی‌خبر رفته است. شاید او هم غصه‌دار است. و شاید اگر باران ببارد و باران زمین را غلغلک بدهد و زمین بخندد دوباره بازگردد... پس چرا باران نمی‌بارد؟

زمان و زمین می‌کند جور این روزها و تو اما ای خاک مهربان باش با اندام‌هایشان مهربان....


 شما بزرگواران پوزش مرا بخاطر فضای غم بار وبلاگ خودمونی بر من ببخشید؛ دلگرفتگیهای دلم پایانی نیست.

مـــادر

تقدیم به تمامی مادران ؛ که روح بزرگشان بخشایشگر خطاها و جوانی مان است. مادرانی که با  ما ساختند اما؛ما وظیفه خود ندانستیم که برای اندک لحظه ای در کارشان تامل کنیم. امید دارم همه مادران تنی سالم داشته باشند و همگی سالهای سال زیز سایه پر مهرشان به حیات اصلی برسیم.

مادرم  قلب پسرت در گروی ضربان قلب توست که میتپد.


قلب پسرک می تپید ، به جمعیت نگاهی انداخت، همه منتظر بودند تا او بپرد ، و مادرش نیز ؛ اما نه درمیان جمعیت و نه در انتظار پریدن پسر کوچکش ، که در خانه و در انتظار دیدن او.

مجری فریاد زد : "یک پسر پانزده ساله که ادعا می کنه رکورد 3 دقیقه و 15 ثانیه زیر آب موندن رو توی دهکده می شکنه."

و بعد اشاره ای به پسرک کرد: "بیا جلو پسر جون."

گوی فلزی و زنجیرها را به پایش بستند ، سپس مجری کلید قفل گوی را درون جیب مایوی پسرک گذاشت و آن را بست : " زیاد قهرمان بازی درنیار پسر جون. نتونستی زود بازش کن. "

بعد لبخندی زد و ادامه داد: " موفق باشی دوست من. "

پسرک کنار استخر رفت . .

ادامه نوشته

ایمان دارم

http://juliafurch.de/Forugh_Farrokhzad2.jpg


من پشیمان نیستم٬

                قلب من گویی در آن سوی زمان ها جاری است.

                زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد٬

                و گل قاصدک که بر دریاچه های باد می راند٬

                 او مرا تکرار خواهد کرد.

                                                                  فروغ فرخزاد

نمیدانم چرا وقتی از بیماری مادرت که  گفتی قلبم به شماره افتاده بود؛ شاید از درد مشترکی بود که در پستوی ذهنم در جای بهم پیوند میخورد.

نمیدانم چرا نسبت به درد مادرت اینقدر حساس شده بودم و مدام از کیلومترها آنطرفتر سفارشت میکردم که فلانی نگذار آب تو دل مادرت تکان بخورد ... فلانی بگذار هر بار که چهرات را میبند ایمان را از آن چشمان بخواند و با ایمانی که داری بودن را برایش تفسیر کن.

نمیدانم کجای این درد با هم یکسان است که هر جا مادری در بستری از بیماری به خواب رفته باشد تنم رنجور و بیمار میشود؛ اما ایمان دارم چون تو باشی میتوانی زلفهای مادرت را با سر انگشتانت شانه کنی بسان دخترکان زیبا رو که تمام هستی خود را در عروسکی میبینند که مدام با او درد دل میکنند زیرا به همنشینی با او ایمان دارند.

به شفای دستانت ایمان داشته باش که مادری در معجزه این انگشتان بیتاب است . به قدمهایت بیاموز که قلبی در ضرب آهنگ گامهای توست که میتپد و به قلبت یاد بده که شمع ایمانت را صادقانه نگاهبان باشد.

بگذار طعم خوبی را با تو مزه مزه کند با تو رنجها همه از یاد خواهد رفت من ایمان دارم ؛ ایمان دارم.