ما یک جهان سومی میت خوریم
توضیحات: بعد چند سال با واردت محصولات مشابه با کیفیت بهتر و قیمت کمتر عملا کارخانه با ۲۵۰۰ نفر پرسنل ورشکست شد.
توضیحات: بعد چند سال با واردت محصولات مشابه با کیفیت بهتر و قیمت کمتر عملا کارخانه با ۲۵۰۰ نفر پرسنل ورشکست شد.
چند سال پیش برای دکور زنی به یکی از مراکز بهزیستی رفته بودم قبل از این هیچ ذهنیتی از تهی دستی فقر از چیزهای که هیچ وقت به فکرمن و شما راه پیدا نمی کنه نداشتم .... با متر اندازه می گرفتم که حواسم متوجه صحبت دو تا مددجو شده بود(( ....باز ماه رمضون داره شروع میشه گرفتاری ما هم چند برابر..)) حس کردم باید چیزی بپرسم (( ماه رمضون قراره اتفاقی بی افته؟!!)) ... با همون قیافه که مشخص بود از تجربه گذشته داره واکنش نشون میده گفت (( ای آقا چی بگم اینجا ما خانوادهای داریم که حتی پول ندارند چند حبه قند بخرند تا روزه با چای و قند باز کنند))توی ذهنم داشتم این حرف و مزه مزه می کردم یعنی چی !!!!؟؟؟؟ تندی گفتم (( میتونی یک نمونه بهم نشون بدی )) ... یعد کار می برمت یکی همین نزدیکی ..... وارد یک اتاق سه در سه میشم یک گوشه از پایین تا بالا رخت خوابهای چرک و بد بو چیده شده دوتا بچه روی یک قالیچه پاره پوره که هیچ نقشی روش نداشت خوابیده بودند یک قسمت یک کمد شکسته که سه استکان با کاسه چپیده بوده توی هم کل فضای قابل استفاده دو مترم هم نمی شد بچه هااز بس نون آبقند خورده بودن از سو تغذیه و فقر غذایی بیحال بودند من فکر می کردم چطور توی این کثفت راحت خوابیدن....((وای که چه صحنه ای بود )) ....... در شهری بودم که همسایه ام از فقر تنها غذای روزانه شان آبقند است........قبل از این ماجرا عدالت برام خیلی جذاب بود دنبال یک آرمان بودم اما بعد این قصه عدالت تنها برایم یک کلمه بو گندوست که از فرسنگها پوچ بی چیز بودنش را خوب میشه هس کرد قول دادم بخود تا دنیام رو تو ی شعار ها نگردم من باید عوض می شدم باید از این دنیای خیالی بیرون می آمدم من یک داستان واقعی هستم....... ![]()
* پی نوشت : ۱-کل دریافتی از کمیته امداد آن زمان هر سه ماه بیست پنج هزار تومان .ـ۲ـقرار نیست آقایون متهم کنیم چون قرار نیست هیچ وقت از خواب مستی بیرون بیاند پس خودمون باید همت کنیم

اون زمونها که دانشجو بودم برای رفتن از جای بجای دیگه باید ساعتها زودتر از همیشه حرکت میکردم چون میدونستم توی این شلوغی خیلی کاره بزرگی میکنم به موقع برسم سر کلاس و یا قرارهای کاری . همون موقها تصمیم گرفتم که هر زمانی ماشین بخرم حداقل تا جایی که حسش باشه اگه کسی کله اش توی آفتاب داره بوی مغزش احساس میشه و یا توی بارون بدون چتر داره دوش میگیره اگه هم مسیر بودیم سوارش کنم ...... دیشب اتفاق جالبی: افتاد طبق معمول بعد از بستن مغازه مث یه آدم مثبت رفتم سر تمرین تمام تمرکزم روی تمرینم بود حسابی عرق ریختم ساعت 1 شب شده بود طبق معمول آخرین نفری بودم که از زور خستگی از پله ها با شگاه بسختی بالا میرفتم ساک انداختم روی صندلی عقب ماشین استارت زدم و حرکت کردم محسن نامجو داشت می خوندتازه داشتم حالش می بردم از باشگاه دور شده بودم که زن وشوهری جوون بچه توی بغل مشخص بود خیلی وقت که منتظر ماشین .دروغ نگم اولش نمی خواستم ایست کنم بعد از یک جنگ ذهنی آنی تصمیم گرفتم ترمز زدم(( آقا مستقیم میری تا یک جاهایی می برمت )) آقا نه سوال کرد نه جوابی داد بی معطلی در ها ماشین باز کردن پریدن تو من که تو شوک بودم آقا ه یکهوی برگشت گفت ))این چه cd )) مگه چشه ؟ ((انگاری داره اره میکشه )) من فقط همین یک سی دی دارم .(( من خانومم اصلا از این جورچیزها خوشمون نمیاد......به هر حال من همین یک سی دی دارم . تازه حرفم تمام نشده بود که بی مقدمه تندی گفت بپیچ داخل همین خیابون: آقا من که گفتم : مسیرم مستقیم . شما برای چی ما را سوار کردید . .... آقا جان من که مسافر کش نیستم دیدم بچه به بغل ایستادی با ناموست گفتم تا جای که هم مسیر هستیم برسونمت تازه چراغ بنزینم از دیروز تا حالا روشن . داری سر من کلاه میزاری ؟ نداشتن بنزین بهونه نکن ..... خانمش که تازه مشخص شده بود داره خون جگر می خوره هر چی تو دهن مبارک بود بارمون کرد که از شما شکایت میکنیم این همه بنزین میگری میفروشی آزاد .......خلاصه اینکه با کلی یکی به دو کردن که باباجان من خیر سرم انسانیت گل کرده بود به خرجشون نرفت که نرفت .........
ساعت 11.30 شب تقریبا تکه آخرم داره به خونه میرسه از ساعت 9 صبح تا حالا داشتم با مشتری فک میزدم ..... وقتی این دوستهای پسر و دخترتازه به دوران رسیده سرکله اینها پیدا میشه دوست دارم کلم بزنم محکم به دیوار...(این قشنگه .. این با این ست میشه جلو ه اش بیشتره مگه نه...) پسرها که قربونش برم همگی شاسکول یکهوه ای بخودش میاد مث افلاطون شروع میکنه به نظریه پردازی....(آره این یکی با رنگهای گرم خودش نشون میده.......)آخه چی بگم که کلی باید پولت بابت اینها بدی ....بیخیال دارم انگاری نا شکری میکنم شاید دلم داره براش میسوزه نمی دونم..... تکه های آخرم داره به خونه میرسه.... تن ماهی هیچ وقت نتونستم 20دقیقه بجوشنمش فقط یک آبجوش میگیرم تا روغنش بره تنها چیزی که این لحظه ات من سر حال میاره کارتون ((هومر)) این شبها حسابی به کله کچلش با شکم گندش که همیشه خدا نافش معلومه و خانم خوشگلش که موهاش حتی موقع از خواب بیدار شدن هم هیچ تغییری نمیکنه.... انگاری من هم جزی از خانواده سیمپسونها هستم. 
این روزها هر چه میگذره بیشتر از خودم بدم میاد بیشتر از اتفاقاتی که می افته .دنیای کثافت مبینی شده همه چیز با پیش فرضها و پیش شرطها منم یکی از این معامله ها هستم معامله خیلی ساده که راحت میشه برام راه حل پیدا کرد حذف من خیلی ساده حتی دردسرحل کردن ندارم بعد کاغذ رومیشه مچاله کرد انداخت توی سطل اشغال و به آینده خیلی خوب با یک اسب سفید فکر کرد.هیچ وقت به ایستادن لبه یک پرتگاه فکر کردی میتونی فکر کنی لبه بالایی یک پل معلق وایسی بعد شروع کنی به حرکت کردن حتی تصورش مغز آدم مسموم میکنه تهوع آور انگاریی آدم دارند به یک لجن زار میبرند و تنها نگاه میکنی حتی فرصت عکس العمل هم نداری میدونستی من اینکار کردم راستش نگفتم که ازم نترسی همان زمان که دانشجو بودم یک بار خواستم خودم حسابی بالا بیارم رفتم بالای نردهای پل دستم کشیدم روی نردها سرد سرد بود چند تا آدم که خودشون توی کا پشنشون مچاله کرده بودن سرشون توری که مثل یک غاز در حال حرکت آورده بودن جلو آ دم دوست داشت جای لویی شانزدهم گردنش با گیوتین قطع کنه تند تند با شاپها ی کج که نکنه ته کفشون توی یک گودی آب بره آدمهای از خود رازی از نفس کشیدنشان میشد از یک فرسخی فهمید که چطور هوارو دارند آلود میکن رفتم روی لبه بالایی نرده تا ثانیه ای ایستادم پایین نگاه کردم انگار داری ته جهنم نگاه میکنی اون پایین جای من بود مثل یل لباس چرک روی یک بندبی روح تاب میخوردم چقدر با حال بود چون همه ایستاده بودن همه برای دیدن یک تراژدی از نوعی که خالق اون بودم دیگه اون آدما نفس کشیدن فراموش کرده بودن خنده دار ماشینها همه ایستا ده بودن دیگه از اینکه توی ترافیک ایستاده بودن ناراحت نبودن چون داشتن لذت از زند گی شون میبردن یک لحظه بیاد ماندنی چند زن با بچه داشتن تند تند مثل یک گاوه ماده گوساله هاشون از صحنه خطر دور میکردن من ماندم با کلی وحشت که می شد صداش شنید. اولین قدم 
برداشتم داشتم تاب می خوردم دستام و کمی بازتر کردم .پیرمردی سیبیلو کله بزرگش از پنجره ماشین داد بیرون با صدای دو رگه ای گفت: (جوون جون عزیزت بیا پایین کار دس خودت میدیا) من پشت سر هم روی نرده پل قدم میزاشتم طبق معمول وسطهای پل تاب می خورد..... سر کله پلیس هم پیدا شده بود منتظر بودن که یا به انتها برسم ببرندم یا اینکه از اتفاع ۳۵ متری بی افتدم ته رود ببرندم چه عصبانی بودند این آدما اما من همچنان میرفتم تا ته ماجرا هرچه بادا باد.
سلام خانم سفيد برفي............ديشب با قرصهاي مختلف خوابم برد.... نميدانم خانم سفيدبرفي ازغم نان است يا از قرار گرفتن در جاده انتظار...كسي صدا كرد مرا.... كسي خواند مرا....من اينجايم اينجا...در پستترين نقطه آفرينشخيال كردم عاشق شدم ...ديدم جز خودم كسي نبود.... ديدم پرواز كردم بالاتراز بلندترين ساختمانها نه بالاترازهر قله ايي همه چيز برايم كوچك بوددرست مثل يك نقطه....بخودم آمدم خانم سفيد برفی اما كسي نديدم....فكر كردم عاشق شدم....
.